داستان خانواده
|
داستان خانواده |
|
کد مقاله :0003 تاريخ سوم ارديبهشت1388 |
|
داستان خانواده زيباترين روز يك روز ديگر بازار را گشت. انگار دنبال كسي بود. گاهي مي ايستاد و بيهوده به چيزي زل مي زد. نگراني و ناراحتي از چهره اش مي باريد. باز كنار بازار مدينه، روي سنگي نشست و به فكر فرو رفت. چند نفري را كه در مدينه مي شناخت در ذهنش مرور كرد و با خود گفت: بايد هر جور شده مقداري پول قرض كنم تا بتوانم به شهر خود بازگردم. اما چه كسي مي تواند كمكم كند؟ او بيشتر از اين مي ترسيد كه جواب رد به او بدهند آخر هرگز از كسي پول قرض نكرده بود. هميشه آن قدر داشت كه محتاج نباشد. اما حالا وضع فرق مي كرد. او هرگز گمان نمي كرد سفرش اين قدر طولاني شود و پولش ته بكشد. آه بلندي كشيد و عرق هاي درشت و سرد را از پيشاني پاك كرد. خدايا خودت كمكم كن و راه چاره اي نشانم بده. دوباره نام كساني را كه مي شناخت، زير لب گفت: روي هر اسم دقت كرد ابوجعفر، نه، نه، او تازه ازدواج كرده است، فكر نمي كنم وضعش روبه راه باشد. عبدا...، همان كسي كه چند روز پيش مهمانش بودم، نه، او آن قدر از وضع بد مالي اش ناليد كه دلم برايش سوخت. ابن سلام، عمرو، ابوحمزه... نه هيچ كدام مناسب نيستند. آقا موسي بن جعفر(ع) او شخص بزرگي است. مرا هم مي شناسد. اما با چه رويي تقاضايم را بگويم؟ با خودش كلنجار رفت. پيش او بروم يا نه؟ سرانجام چاره اي جز رفتن نديد. از جا برخاست و آرام سوي خانه امام حركت كرد. به خانه امام كه رسيد با ترديد چند ضربه به در كوبيد. يكي از خادمان امام(ع) در را به رويش باز كرد. سلام عليكم! به آقا بفرماييد محمدبن عبدا... بكري اجازه ملاقات مي خواهد. خدمتكار جواب سلام او را داد و گفت: آقا منزل تشريف ندارند. اكنون در مزرعه خود در روستاي «نقمي» مشغول كار هستند. محمد كمي فكر كرد و بعد نشاني دقيق مزرعه را از خدمتكار گرفت و از او خداحافظي كرد. پرسان پرسان به روستا رسيد. چه روستاي زيبا و خوش آب و هوايي. هر سويش باغ و مزرعه بود. هوا بوي ميوه هاي نوبر داشت. محمد كنار مزرعه ايستاد. از دور امام(ع) را شناخت. امام با دو سه كارگر مشغول آبياري بود. محمد زير سايه درختي ايستاد. انگار رويش نمي شد جلوتر برود. عرق از چهره پاك كرد. با قدم هاي كوتاه و سنگين از كنار مزرعه عبور كرد. كارگران متوجه او شدند. سلام اي فرزند رسول خدا! خدا به شما قوت و بركت دهد. امام(ع) چند گام به سوي او برداشت. او را شناخت. به اسم صدايش كرد و جواب سلامش را داد. محمد روي امام را بوسيد و امام با خوش رويي حالش را پرسيد. او را به سايه باني كه در مزرعه بود دعوت كرد. به دستور امام يكي از كارگرها غذاي ساده اي آماده كرد. در حال خوردن، امام از او و كارش پرسيد. محمد از سفرش گفت و از دردسرها و طولاني شدن آن، اما وقتي خواست بگويد كه پولم ته كشيده زبانش بند آمد و سرخ شد. امام با تيزهوشي حال محمد را فهميد و گفت: خجالت نكش برادر احتياجت را بگو! محمد گفت: اي فرزند رسول خدا، چيزي برايم نمانده تا به شهر خود برگردم احتياج به كمك دارم. امام(ع) بعد از پذيرايي از محمد با او به خانه اش رفت. امام با يك كيسه پول از خانه آمد. در كيسه سيصد دينار بود كيسه را به محمد داد و به او لبخند زد. محمد با خوشحالي امام را در آغوش گرفت. اي فرزند رسول خدا مشكلم را حل كردي. خدا مشكلت را حل كند و به شما خير و بركت دهد. به خدا امروز يكي از زيباترين روزهاي عمر من بود. ساعتي را كه با شما بودم، هرگز فراموش نخواهم كرد بعد با احترام و دعاي فراوان از امام(ع) خداحافظي كرد. برگرفته از كتاب هديه گران بها- داستان هايي از زندگي امام موسي كاظم(ع( منبع: روزنامه خراسان 88.01.30
والسّلام سيدمحمدباقري پور |
و ب سايت هدي بلاگ