به نامادريها بدبين نباشيم
به نامادريها بدبين نباشيم
مثل مادر!
غلامرضاتدینی راد -چهار ساله بودم که یک روز متوجه شدم مادرم نیست و همه به دنبالش می گردند! من آن موقع نمی فهمیدم که فرار از خانه یعنی چه؟ اما وقتی بزرگ تر شدم مادربزرگم برایم توضیح داد که مادرت با مرد مورد علاقه اش از خانه فرار کرده و آن ها توسط پلیس در شهری دور دستگیر شدند، پدرم نیز به خاطر این موضوع او را طلاق داد! «یاسر» افزود: با این کار شرم آور مادرم از همان دوران کودکی نفرت عجیبی نسبت به تمام زنان پیدا کرده بودم و از این که می دیدم پدرم چقدر عذاب می کشد رنج می بردم. بالاخره پدرم با گذشت زمان و فراموشی این خیانت بزرگ کمی آرام شد و به اصرار مادربزرگم به خواستگاری دختر یکی از اقوام رفت. باور کنید من شب عروسی آن ها خیلی گریه کردم و با این که ۹ سال سن داشتم سر سفره عقد، زمانی که نامادری ام به طرفم آمد تا مرا ببوسد دستش را محکم گاز گرفتم. ولی او به روی خودش نیاورد و اجازه نداد کسی متوجه این موضوع بشود. جوان ۲۴ ساله ادامه داد: هر چه با خودم کلنجار می رفتم از احساس نفرت خودم نسبت به این زن کم کنم فایده ای نداشت و هر موقعیتی که دستم می آمد با کارهایی که بتوانم لج او را در بیاورم نامادری ام را رنج می دادم اما او باز هم تحمل کرد و هیچ کدام از این اشتباهاتم را به پدرم نمی گفت. کلاس دوم راهنمایی بودم که یک روز طلاهایش را برداشتم و داخل چاه دستشویی انداختم. این موضوع جر و بحث مفصلی را بین پدر و نامادری ام به وجود آورد. او فقط به پدرم می گفت ببخشید من و یاسر خانه را زیر و رو می کنیم تا طلاها پیدا شود. یاسر اشک هایش را پاک کرد و افزود: بعد از اخذ دیپلم به دانشگاه رفتم اما در دوران دانشجویی با فردی دوست شدم که معتاد بود. رفت و آمد با این دوست ناباب، نامادری ام را نگران کرده بود. او با گریه و التماس از من خواست که بیرون از خانه بیشتر مراقب خودم باشم و توانست مرا تحت تاثیر حرف هایش قرار دهد. او حتی برای این که دوستم را فراموش کنم کادوی گران قیمتی برایم خرید. با این کار نامادری، عذاب وجدان گرفته بودم و کم کم مهر و علاقه اش در دلم جان گرفت! من پس از اتمام دوران تحصیلات دنبال همسر مناسبی می گشتم که نامادری ام با ذوق و شوق برایم به خواستگاری رفت و با دختربرادرش ازدواج کردم. جوان ۲۴ ساله درحالی که اشک می ریخت گفت: تازه می خواستم زحماتش را جبران کنم که او به بیماری سختی دچار شد و مدتی در بیمارستان بستری بود. پدرم یک شب مرا صدا زد و گفت: پسرم، این زن برایت مادری کرده است اگر او نبود من نمی توانستم هزینه تحصیل دانشگاه تو را بپردازم. نرگس خانم طلاهای قدیمی که از مادرش به ارث برده بود را فروخت و گفت این پول را برای هزینه تحصیل پسرمان در حساب بانکی کنار بگذار! با شنیدن این حرف ها قلبم لرزید و دلم حسابی تنگ شد. وقتی یادم می آمد که چقدر او را اذیت کرده ام از خودم بدم می آمد. حدود یک هفته قبل نرگس خانم از بیمارستان مرخص شد و به خانه برگشت و من با چشمانی گریان خاک پایش شدم، دستش را بوسیدم و با تمام وجود گفتم: مادر جان دوستت دارم. یاسر در پایان بیان داشت: به خدا نامادری هم می تواند جای خالی مادر را پرکند، آدم باید چشم دل داشته باشد!
در امتداد تاریکی
روزنامه خراسان 88.02.28
غلامرضا تدینی راد
و ب سايت هدي بلاگ