پانزدهم رجب روزشهادت عمه سادات،عقيله بني هاشم زينب كبري عليهاسلام
0000000000
ای همسفر با غصه ها و ماتم عشق
ای خون جگر از ماجرای پر غم عشق
ای سينه ات آيينه دار داغ گلها
ای باغبان بی قرار باغ گلها
ای همنوا با نينوا نای گلويت
سرخی خون لاله ها آب وضويت
در محملی از خون دل قلبت شکسته
با ياد آن بانوی در محمل نشسته
گاهی نشسته خود نماز شب بخوانی
تا حال زينب را به شام غم بدانی
گاهی سرت بر تربت سلطان عشق است
گاهی دلت کرب و بلا گاهی دمشق است
چشمت ز خون و جانت از ماتم لبالب
ذکر لبانت دم به دم شد وای زينب
زينب خدای عشق و جان عالمين است
ذکر طپشهای دل زينب حسين است
چون طينت او از ازل شد نينوايی
روحش حسينی است و قلبش کربلايی
همراه ياران شد روانه از مدينه
با خاطراتی جانگداز و سوز سينه
گاهی به مهلا بوسه از دلدار گيرد
گاهی به مقتل از غمش صد بار ميرد
گاهی به نيزه زائر رخسار يارش
گاهی به پيراهن کند ياد نگارش
از کربلا تا شام غم احرام بسته .
در حج خونينش سر از محمل شکسته
در سينه زينب که مجنون حسين است
دل نيست قلبش مشتی از خون حسين است
0000000000
گداي زينبيم
0000000000
ما گرفتار بلای زینبیم
ما حسینی از عطای زینبیم
تا خدا بر ما عنایت می کند
ماگدای هر گدای زینبیم
بر گل نرگس قسم در روضه ها
سائل مهرو وفای زینبیم
ما برای دین به سینه می زنیم
شیعیانِ درسهای زینبیم
سینه عریان حسین بی کفن
رخ کبودان عزای زینبیم
آخر مجلس به وقت شور عشق
سوی مقتل در قفای زینبیم
ما به وادی محبت ازازل
کربلایی،از دعای زینبیم
وقت دیدار اجل بعد از حسین
چشم،در راه لقای زینبیم
در جزا گر مادرش رخصت دهد
دست بر سینه به پای زینبیم
0000000000
تا اسارت
0000000000
من زينبم مي خواهم از غم ها بگويم
من بلبلم مي خواهم از گلها بگويم
از دامن مادر گرفته تا اسارت
از آنچه ديدم در مصيبتها بگويم
چون خاطرات ديني بسيار دارم
از كوچه ها تا دامن صحرا بگويم
دارم هزاران خاطرات تلخ وشيرين
از كربلا تا شام را يكجا بگويم
از مادرم زهرا بگويم آنچه ديدم
يا آنچه ديدم در اسارتها بگويم
من زينبم گل پرور باغ بلايم
من باغبان لاله هاي كربلايم
من كشتي صبر علي را ناخدايم
فرمانده گردان صبر كربلايم
من تيغه لا سيف الا ذوالفقارم
انگشتر دست شه خيبر گشايم
من در اسارت نمراي ممتاز دارم
رفته به معراج فلك صوت رسايم
من زينبم پرورده دامان غصمت
شيوا ترين غمنامه شهر صفايم
من آستانه بوس در بار حسينم
چون دوره گرد خيمه آل كسايم
من قهرمان ساحل درياي صبرم
من نسخه پيچ داروي دارالشفايم
من زينبم من زينب مشكل گشايم
تنها ترين شبگرد دشت كربلايم
0000000000
من تازيانه دست يك ديوانه ديدم
ديوانه اي را مست يك پيمانه ديدم
ديدم زگوشي گوشواره مي كشيدند
يك دختري با اشك مظلومانه ديدم
ديدم لب خاكسري با خيزران را
بزم شراب و مجلس شاهانه ديدم
ديدم لبي را مي كند قرآن تلاوت
مهمان نوازي دل هم از ويرانه ديدم
ديدم به روي گل آثار سيلي
مجروح پاي كودكي دردانه ديدم
ديدم به مهماني سري را در تنوري
بس گفتني از زاده مرجانه ديدم
0000000000
من ديده ام پاي پياده از مدينه
زهرا كه از داغ دلش ميزد به سينه
من ديده ام يك ارغوان سر بريده
هفتادو دو نيلوفر در خون كشيده
من چهره مهتاب را در آب ديدم
خورشيد را ديدم كه در خاك آرميده
من شاهد لبهاي خشك بسته داغم
بوسيده ام حلقوم و رگهاي بريده
من صبر خود را كنج مقتل آزموده ام
آندم كه ديدم دست و انگشت بريده
من اشكها را قطره قطره مي شمردم
آن لحظه كه ميريخت هر قطره ز ديده
من باغ خشك نينوا را آب دادم
چون پاي هر يك بوته اش اشكم چكيده
چون صابرم ، شد قسمتم محمل سواري
با اشك كردم لاله ها را آبياري
0000000000
من اشكبوس لاله هاي داغدارم
از شام تا شهر مدينه پاسدارم
من شير يرخ بيشه دشت حجازم
از كربلا تا كربلا در اقتدارم
من ناظر سر نيزه هاي داغ بودم
شبگرد يك صحراي يرخ مرگبارم
من پيكري ديدم كنار يك مشك بي آب
اين صحنه كرده تا قيامت بي قرارم
من ياس را در رشته زنجير ديدم
خشكيده از گرما گل سرخ بهارم
بار سفر را روي محمل ها ببستم
دست رقيه بود آن شب بين دستم
0000000000
روي خارمغيلان
0000000000
مجنون صفت به دشت و بيابان دويده ام
اكنون به كوى عشق تو جانا رسيده ام
در راه عشق تو شده پايم پر آبله
از بس كه روى خار مغيلان دويده ام
تنها نشد ز داغ تو موى سرم سفيد
همچون هلال از غم عشقت خميده ام
ديوانه وار بر سر كويت گر آمدم
منعم مكن كه داغ روى داغ ديده ام
من پرچم اسيرم و، بار غم تو را
از كوفه تا به شام به دوشم كشيده ام
عمرم تمام گشته عزيزم در اين سفر
دست از حيات خويش حسينم بريده ام
بس ظلمها كه شد به من از خولى و سنان
بس طعنه ها ز مردم نادان شنيده ام
گاهى چو بلبل از غم عشق تو در نوا
گاهى چو جغد گوشه ويران خزيده ام
ديدى به پاى تخت يزيد از جفاى او
چون غنچه ، پيرهن به تن خود دريده ام
گنج تو را به گوشه ويران گذاشتم
چون اشك او فتاد رقيه ز ديده ام
مى گفت و مى گريست (رضايى ) ز سوز دل
اشكم به خاك پاى شهيدان چكيده ام
0000000000
اي زينب جا ن علي
0000000000
ای زینب جا ن علی ای زیب دامان علی
ای مهر تا با ن علی ماه درخشان علی
یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا
یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا
ای عشق زهرا زینبا سا قی غمها زینبا
ای دلـبـر ما زینبا محـبـوب طه زیـنـبـا
یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا
یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا
محبوبۀ طه تویی د ر د ا نۀ زهرا تویی
نور دل مولا تویی سا قی جا ن ما تویی
یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا
یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا
ای یا د گا ر فا طمه تنها بها ر فا طمه
بودی تو یا ر فا طمه رمز قرار فا طمه
یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا
یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا
ای آبروی عا لمین نام توداردشوروشین
ای مرتضی رانورعین پیغمبرعشق حسین
یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا
یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا
تو دلربای ما دری عشق وصفای حیدری
در عـشـق تو پیغمبری ثا نی نور کوثری
یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا
یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا
بر جان رسدچون بوی تومرغ دلم درکوی تو
پرمیزند رو سوی تو آید به جستجوی تو
یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا
یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا یا زیـنـبـا
اشعار از کتاب گلچین مولودی ها
ازكتاب همراه باچهارده معصوم(ع)مؤلف
0000000000
مولاتي يا زينب
0000000000
ای نو بها ر عا لمـیـن
ای مرتضی را نور عین
جا نم شده درشورو شین
عـشقـم شده عـشق حسین
مولا تی یا زیـنـب مـد د
مولا تی یا زیـنـب مـد د
صبر خدا را مظهـری
کرب و بلا را ما د ری
با نوی عشق و د لبری
تو یا د گا ر حـیـد ری
مولا تی یا زیـنـب مـد د
مولا تی یا زیـنـب مـد د
نا مت د لم را می برد
نا ز تو حق را می خرد
مرغ دلم هر روز و شب
د ر آ سـما نت می پـرد
مولا تی یا زیـنـب مـد د
مولا تی یا زیـنـب مـد د
0000000000
شيردرياي شجا عت
0000000000
آنكه بعد از شاه مظلومان قـيا م عا م كرد
وز قيا مش روزگاركفركيشان شام كرد
روز عاشورا به پاس حرمت خـون حسين
يا ري از دين خـد ا و مظهر عـلّا م كرد
عترت آ ل عبا را كرد محفـوظ ا ز خطـر
سرنگون چتر ولـواي مردم بد نا م كرد
غيرت ا لله ا ست زينب دختر مير عـرب
مرد ما ن سـفـله را ا ند ر كمند دام كرد
زد به هم دستگاه دشمن راچوازنطق وبيان
مضمحل كاخ ستم را آن نكو فرجام كرد
از براي ا نتقـا م خـون مظلـوما ن حـق
شير درياي شجاعت چون علي اقدام كرد
قطره زينب با غـزالان حرم ا ز كربلا
بهر ا ثبا ت حقـيقـت رو سوي شا م كرد
0000000000
هيجده داغ بدل
0000000000
آنكه درمحنت واندوه واسف سوخت منم
آنكه درس غم وهجران به دل آموخت منم
آنكه پيوسته فلك طرح عزايش ميريخـت
هر زما ن جا مه ما تم به تنش دوخت منم
از نخست آ نكه به هـجـران پيمبر نا ليد
بعد از آن ازغم ما د رجگرش سوخت منم
گا ه از مرگ پدر گا ه حسن گا ه حسين
آنكه پيوسته غـمي روي غـم انـدوخت منم
آنكه ا ز مرگ عـزيزان به صف كرببلا
هـيجده داغ به دل لا له وش افـروخت منم
آن اسيري كه به همراه عدوكوفه و شام
همچو شمعي زشرار دل خود سوخت منم
هـمه گفـتـنـد يـزيـدا به لبش چوب مزن
آنكه جا مه بد ريد و لـب خود دوخت منم
گلزار شهدا
0000000000
معنا ي عشق
0000000000
زينب آن يكتا در درياي عـشـق
زينب آن سرتا به پا معناي عـشـق
چون گذارش شد ميا ن قـتـلگا ه
شد نگاهش بر قـد و با لاي عـشـق
صا حب آن قـد و با لا بد حسين
آنكه بودي ا ز ازل مولاي عـشـق
ديد آ ن سر را بدون سر بخا ك
اوفـتا د ه جـمـله با تـنهاي عـشـق
گلزار شهدا
0000000000
غصه زينب
0000000000
اي قرار دل من از چه در خون نشستي
رفتي و بي تو ماندم قلب من را شكستي
صوت هل من معينت آيد از قتلگاهت
ميشد اي كاش من هم جان سپارم به راهت
رفتي و ماندم و اين حيمه گاه غريبي
بي تو و الله سخت است سوز آه غريبي
ديدم آن چه فراموش شد بلاي مدينه
خود بديدم به چشمم قاتلت را به سينه
زينت دوش احمد از چه بر روي خاكي
پاره قلب زهرا از چه رو چاك چاكي
ذوالجناحت رسيد و گيسوان شد پريشان
ميشوم من مهيا بد شام غريبان
محنت تو غريبي غصه ات بي سري است
غصه ي زينب اما اشك بي معجري است
0000000000
گلي گم كرده ام
0000000000
گلي گم كرده ميجويم او را
به هر گل ميرسم مي بويم او را
اگر بينم گلم در اين بيابان
به آب ديدگان ميشويم او را
گلم باشد حسين با يك نشانه
كه با آن يك نشان ميپويم او را
نشانش كهنه پيراهن زمادر
كه بر كل جهان نفروشم او را
گرفت از من به هنگام وداعش
كه بر آن رغبتي نايد عدو را
به تن پوشيد زير جامه هايش
ولي اكنون نمي بينم من او را
0000000000
اين بخون طپيده
0000000000
زينب چو ديد پيكري اندر ميان خون
چون آسمان و زخم تن از انجمش فزون
بي حد جراحتي نتوان گفتنش كه چند
پامال پيكري نتوان ديدنش كه چون
خنجر در او نشسته چو شهپر كه بر هما
پيكان در او دميده چو مژگان كه از خجون
گفت اين بخون طپيده نباشد حسين من
اين نيست آنكه در برمن بود تا كنون
گر اين حسين قامت او از چه بر زمين
ور اين حسين رايت او از چه سرنگون
گر اين حسين من سر او از چه بر سنان
ور اين حسين من تن او از چه غرق خون
يا خواب بوده ام من و گم گشته است راه
يا خواب بوده آنكه مرا گشته رهنمون
ميگفت و ميگريست كه جانسوز نالة
آمد زخنجر شه لب تشنگان برون
كاي عندليب گلشن جان آمدي بيا
ره گم نگشته خوش به نشان آمدي بيا
اشك شفق : از چهارده بند وصال شيرازي
0000000000
تاب انتظار
0000000000
برادرا دلم از رفتنت قرار ندارد
مرو كه خواهر تو تاب انتظار ندارد
به درد بي كسيم مبتلا مكن به فدايت
كه خواهر تو كسي را در اين ديار ندارد
تو منع ميكني از گريه ام ولي نتوانم
دل شكسته ام از گريه اختيار ندارد
دلم زو عده برگشت قرار نگيرد
چرا كه گردش ايام اعتبار ندارد
به خيمه منتظر تو نشسته عابد بيمار
ميان بستر تب غير گريه كار ندارد
سكينه را بنشان در كنار خويش زماني
كه تاب دوري باب بزرگوار ندارد
بده تسلي ليلا براي خاطر اكبر
كه داغدار و غريبست و غمگسار ندارد
بكن سفارش طفلت رقيه بر پسر سعد
كه تاب سيلي شهر ستم شعار ندارد
گلزار شهدا
0000000000
مهلا حسين جان
0000000000
آمد برون از خيمه شاه تشنه كامان
ميگفت و زينب خواهرش با چشم گريان
مهلا حسين جان مهلا حسين جان
جان برادر اي شاه خوبان
گفت اي شها قربان آن خلق نكويت
كرده وصيت مادرم بوسم گلويت
مهلا حسين جان مهلا حسينجان
جان برادر اي شاه خوبان
حال برادر ميروي بادا سلامت
شد وعده ديدار ما ديگر قيامت
مهلا حسين جان مهلا حسين جان
جان برادر اي شاه خوبان
0000000000
وداع آخرين
0000000000
در آن وداع آخرين زينب به آه آتشين
ميگفت با سلطان دين آهسته رو آهسته تر
جان جهان آهسته رو روح روان آهسته رو
آرام جان آهسته رو آهسته رو آهسته تر
كرده وصيت مادرت بينم جمال انورت
بوسم گلوي اطهرت آهسته رو آهسته رو
0000000000
درقفاي شاه
0000000000
خواهرش بر سينه و بر سر زنان
رفت تا گيرد برادر را عنان
سيل اشكش بست بر شه راه را
دود آهش كرد حيران شاه را
در قفاي شاه رفتي هر زمان
بانگ مهلا مهلا اش بر آسمان
كاي سوار سرگران كم كن شتاب
جان من لختي سبكتر زن ركاب
تا ببوسم آن رخ دلجوي تو
تا ببويم آن شكنج موي تو
شه سراپا گرم شوق و مست ناز
گوشه چشمي به آنسو كرد باز
ديد مشكين موئي از جنس زنان
بر فلك دستي و دستي بر عنان
پس ز جان بر خواهر استقبال كرد
تا رخش بودسد الف را دال كرد
همچو جان خود در آغوشش كشيد
اين سخن آهسته بر گوشش كشيد
جان خواهر در غمم زاري مكن
با صد ابهرم عزاداري مكن
معجر از سر پرده از رخ وا مكن
آفتاب و ماه را رسوا مكن
عمان ساماني : اشك شفق
ازكتاب الكترونيكي همراه زائرين سوريه وهمراه باچهارده معصوم وهمراه باعاشورائيان نوشته باقري پور
http://ansarolhossein.blogfa.com/
و ب سايت هدي بلاگ