بيست وپنجم رجب شهادت امام موسی کاظم (ع)  هفتمین پیشوای شیعیان جهان .

نام : موسی

لقب : کاظم

کنیه: ابوالحسن

نام پدر: جعفر

نام مادر : حمیده

تاریخ ولادت : ماه صفر سال 128 قمری

محل و لادت : مدینه

مدت امامت:  35 سال

مدت عمر : 55  سال

تاریخ شهادت : 183 قمری در زندان هارون

علت شهادت : خرمای زهر آلود

نام قاتل :  هارون یحیی برمکی

محل دفن : کاظمین

ابوالحسن موسي بن جعفر (ع) امام هفتم از ائمه اثني عشر (ع) و نهمين معصوم از چهارده معصوم (ع) تولد آن حضرت در ابواء (محلي ميان مكه و مدينه) به روز يكشنبه هفتم صفر سال 128 يا 129 ق واقع شد.

چگونگي به امامت رسيدن آن حضرت:

در زمان حيات امام صادق (ع) كساني از اصحاب آن حضرت معتقد بودند پس از ايشان اسماعيل امام خواهد شد. اما اسماعيل در زمان حيات پدر از دنيا رفت ولي كساني مرگ او را باور نكردند و او را همچنان امام دانستند پس از وفات حضرت صادق (ع) عده اي چون از حيات اسماعيل مأيوس شدند پسر او محمد بن اسماعيل را امام دانستند و اسماعيليه امروز بر اين عقيده هستند و پس از او پسر او را امام مي دانند و همينطور به ترتيب و به تفضيلي كه در كتب اسماعيليه مذكور است. پس از وفات حضرت صادق (ع) بزرگترين فرزند ايشان عبدالله نام داشت كه بعضي او را عبدالله افطحمي دانند اين عبدالله مقام و منزلت پسران ديگر حضرت صادق(ع) را نداشت و به قول شيخ مفيد در”ارشاد” متهم بود كه در اعتقادات با پدرش مخالف است و چون بزرگترين برادرانش از جهت سن و سال بود ادعاي امامت كرد و برخي نيز از او پيروي كردند اما چون ضعف دعوي و دانش او را ديدند روي از او برتافتند و فقط عده قليلي از او پيروي كردند كه فطحيه موسوم هستند.

ـ برادر ديگر امام موسي كاظم (ع) اسحق كه برادر تني آن حضرت بود به ورع و صلاح و اجتهاد معروف بود اما برادرش موسي كاظم (ع) را قبول داشت و حتي از پدرش روايت مي كرد كه او تصريح بر امامت آن حضرت كرده است.

ـ برادر ديگر آن حضرت به نام محمد بن جعفر مردي سخي و شجاع بود و از زيديه جاروديه بود و در زمان مامون در خراسان وفات يافت اماجلالت قدر و علو شأن و مكارم اخلاق و دانش وسيع امام موسي كاظم (ع) بقدري بارز و روشن بود كه اكثريت شيعه پس از وفات امام صادق (ع) به امامت او گرويدند و علاوه بر اين بسياري از شيوخ و خواص اصحاب حضرت صادق (ع) مانند مفضل ابن عمر جعفي و معاذين كثير و صغوان جمال و يعقوب سراج نص صريح امامت حضرت امام موسي الكاظم (ع) را از امام صادق (ع) روايت كردند و بدين ترتيب امامت ايشان در نظر اكثريت شيعه مسجل گرديد.

 

شخصيت اخلاقي:

او در علم و تواضع و مكارم اخلاق و كثرت صدقات و سخاوت و بخشندگي ضرب المثل بود. بران و بدانديشان را با عفو و احسان بيكران خويش تربيت مي فرمود.

 

شبها بطور ناشناس در كوچه هاي مدينه مي گشت و به مستمندان كمك مي كرد. مبلغ دويست، سيصد و چهارصد دينار در كيسه ها مي گذاشت و در مدينه ميان نيازمندان قسمت مي كرد. صرار (كيسه ها) موسي بن جعفر در مدينه معروف بود. و اگر به كسي صره اي مي رسيد بي نياز مي گشت معذلك در اطاقي كه نماز مي گذارد جز بوريا و مصحف و شمشير چيزي نبود.

 

 برخورد حاكمان سياسي معاصر با امام:

مهدي خليفه عباسي امام را در بغداد بازداشت كرد اما بر اثر خوابي كه ديد و نيز تحت تأثير شخصيت امام از او عذرخواهي كرد و به مدينه اش بازگرداند گويند كه مهدي از امام تعهد گرفت كه بر او و فرزندانش قيام نكند اين روايت نشان مي دهد كه امام كاظم (ع) قيام را در آن زمان صلاح و شايسته نمي دانسته است و با آنكه از جهت كثرت عبادت و زهد به (العبد الصالح) معروف بوده است بقدري در انظار مردم مقامي والا و ارجمند داشته است كه او را شايسته مقام خلافت و امامت ظاهري نيز مي دانستند و همين امر موجب تشويش و اضطراب دستگاه خلافت گرديده و مهدي به حبس او فرمان داده است.

ـ زمخشري در (ربيع الابرار) آورده است كه هارون فرزند مهدي در يكي از ملاقاتها به امام پيشنهاد نمود فدك را تحويل بگيرد و حضرت نپذيرفت وقتي اصرار زياد كرد فرمود مي پذيرم به شرط آن كه تمام آن ملك را با حدودي كه تعيين مي كنم به من واگذاري، هارون گفت حدود آن چيست؟ امام فرمود يك حد آن به عدن است حد ديگرش به سمرقند و حد سومش به افريقيه (آفريقا) و حد چهارمش كناره درياي خزر است. هارون از شنيدن اين سخن سخت برآشفت و گفت: پس براي ما چه چيز باقي مي ماند؟ امام فرمود:

مي دانستم اگر حدود فدك را تعيين كنم آن را به مامسترد نخواهي كرد (يعني خلافت و اداره سراسر كشور اسلام حق منست) از آن روز هارون كمر به قتل موسي بن جعفر (ع) بست. در سفر هارون به مدينه هنگام زيارت قبر رسول الله (ص) در حضور سران قريش و روساي قبايل و علما و قضات بلاد اسلام گفت: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا بن عم و اين را از روي فخر فروشي به ديگران گفت. امام كاظم (ع) حاضر بود و فرمود: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا ابت (يعني سلام بر تو اي پدر من) مي گويند هارون دگرگون شد و خشم از چهره اش نمودار گرديد.

 

 زندانی نمودن امام و چگونگي شهادت:

درباره حبس امام موسي (ع) به دست هارون الرشيد شيخ مفيد در ارشاد روايت مي كند كه علت گرفتاري و زنداني شدن امام، يحيي بن خالد بن بر مك بوده است زيرا هارون فرزند خود امين را به يكي از مقربان خود به امام جعفربن محمد ابن اشعث كه مدتي هم والي خراسان بوده است سپرده بود و يحيي بن خالد بيم آن را داشت كه اگر خلافت به امين برسد جعفربن محمد را همه كاره دستگاه خلافت سازد و يحيي و بر مكيان از مقام خود بيفتند. جعفر بن محمد بن اشعث شيعه بود و قايل به امامت موسي (ع) و يحيي اين معني را به هارون اعلام مي داشت. سرانجام يحيي پسر برادر امام را به نام علي بن اسماعيل بن جعفر از مدينه خواست تا به وسيله او از امام و جعفر نزد هارون بدگويي كند. گويند امام هنگام حركت علي بن اسماعيل از مدينه او را احضار كرد و از او خواست كه از اين سفر منصرف شود. و اگر ناچار مي خواهد برود از او سعايت نكند. علي قبول نكرد و نزد يحيي رفت و بوسيله او پيش هارون بار يافت و گفت از شرق و غرب ممالك اسلامي مال به او مي دهند تا آنجا كه ملكي را توانست به هزار دينار بخرد. هارون در آن سال به حج رفت و در مدينه امام و جمعي از اشراف به استقبال او رفتند. اما هارون در قبر حضرت رسول (ص) گفت يا رسول الله از تو پوزش مي خواهم كه مي خواهم موسي بن جعفر را به زندان افكنم زيرا او مي خواهد امت ترا برهم زند و خونشان بريزد. آنگاه دستور داد تا امام را از مسجد بيرون بردند و او را پوشيده به بصره  نزدوالي آن عيسي بن جعفربن منصور بردند.

 عيسي پس از مدتي نامه اي به هارون نوشت وگفت كه موسي بن جعفر در زندان جز عبادت ونماز كاري ندارد يا كسي بفرست كه او را تحويل بگيرد يا من او را آزاد خواهم كرد. هارون امام را به بغداد آورد و به فضل بن ربيع سپرد و پس از مدتي از او خواست كه امام را آزاري برساند اما فضل نپذيرفت و هارون او را به فضل بن يحيي بن خالد برمكي سپرد. چون امام در خانه فضل نيز به نماز و روزه و قرائت قرآن اشتغال داشت فضل بر او تنگ نگرفت و هارون از شنيدن اين خبر در خشم شد و آخر الامر يحيي امام را  به سندي بن شاهك سپرد و سندي آن حضرت را در زندان مسموم كرد و چون آن حضرت از سم وفات يافت سندي جسد آن حضرت را به فقها و اعيان بغداد نشان داد كه ببيند در بدن او اثر زخم يا خفگي نيست. بعد او را در باب التبن در موضعي به نام مقابر قريش دفن كردند. تاريخ وفات آن حضرت را جمعه هفتم صفر يا پنجم يا بيست و پنجم رجب سال 183 ق در 55 سالگي گفته اند.

 

نجمه همسر امام:

نجمه، مادر بزرگوار امام رضا (ع) و از زنان مومنه، پارسا، نجيب و پاكيزه بود. حميده، همسر امام صادق (ع)، او را كه كنيزى از اهالى مغرب بود، خريد و به منزل برد.

نجمه در خانه امام صادق (ع)، حميده خاتون را بسيار احترام مى كرد و به خاطر جلال و عظمت او، هيچ گاه نزدش نمى نشست! روزى حميده در عالم رويا، رسول گرامى اسلام (ص) را ديد كه به او فرمودند: اى حميده! نـجـمـه را به ازدواج فرزند خود موسى درآور زيرا از او فرزندى به دنيا خواهد آمد كه بهترين فرد روى زمين باشد. پس از اين پيام، حميده به فرزندش امام كاظم (ع) فرمود: پسرم! نـجـمـه بانويى است كه من هرگز بهتر از او را نديده ام، زيرا در زيركى و محاسن اخلاق، مانندى ندارد.من او را به تو مى بخشم، تو نيز در حق او نيكى كن. ثـمـره ازدواج امـام مـوسـى بـن جعفر (ع) و نجمه، نورى شد كه در شكم مادر به تسبيح و تهليل مـشـغـول بـود و مـادر از آن، احـسـاس سنگينى نمى كرد و چون به دنيا آمد، دست ها را بر زمين گذاشت، سر را به سوى آسمان بلند كرد و لب هاى مباركش را به حركت درآورد: گويا با خدايش رازو نيازمى كرد. پس از تولد امام هشتم (ع)، اين بانوى مكرمه با تربيت گوهرى تابناك، ارزشى فراتر يافت.

 

فرزندان امام:

بنا به گفته شيخ مفيد در ارشاد امام موسي كاظم (ع) سي و هفت فرزند پسر و دختر داشت كه هيجده تن از آنها پسر بودند و علي بن موسي الرضا (ع) امام هشتم افضل ايشان بود از جمله فرزندان مشهور آن حضرت احمد بن موسي و محمد بن موسي و ابراهيم بن موسي بودند. يكي از دختران آنحضرت فاطمه زهرا (س) است كه قبرش در قم مزار شيعيان جهان است. عدد اولاد آن حضرت را كمتر و بيشتر نيز گفته اند.

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

شد با زد رِ زند ا ن بغد ا د امروز                   زند ا ني بغد ا د شد آ زا د امروز

مسموم برفت ازجها ن موسي هم              برفا طمه گوي تسليت با د امروز

0000000000                  

امشب رضا زسوزجگرگريه ميكند                  ما نند سيل ا زابربصرگريه ميكند

تنها پسرنَه دُختَرِ چشم ا نتظا ر هم             ازد ا غ جا نگد ا ز پد رگريه ميكند

0000000000                  

الهي كنج اين زند ا ن گرفتا روپريشا نم                     زجورسندي شا هك رسيد ه برلبم جا نم

كــجــــا يي اي رضـــا ي مــــن                     كــجــــا يي اي رضـــا ي مــــن

چوصيدي زيرزنجيرم زبا رغم زمينگيرم                       يقين دا رم كه ميميرم رسيد ه برلبم جا نم

كــجــــا يي اي رضـــا ي مــــن                     كــجــــا يي اي رضـــا ي مــــن

خد ا و ند ا دلم خو ن شد زجوردشمن ملعون             مراكن زين قفس بيرون رسيد ه برلبم جا نم

كــجــــا يي اي رضـــا ي مــــن                     كــجــــا يي اي رضـــا ي مــــن

دمِ مردن منِ بي يا ر ند ا رم يا وروغمخو ا ر                بنا لم با دل خونبا ر رسيد ه لبم جا نم

كــجــــا يي اي رضـــا ي مــــن                     كــجــــا يي اي رضـــا ي مــــن

نبا شد دخترم اينجا ببيند حا لت من را                     كشدبرقبله پا يم را رسيد ه برلبم جا نم

كــجــــا يي اي رضـــا ي مــــن                     كــجــــا يي اي رضـــا ي مــــن

بيا د خسرو خوبا ن بنا لم گوشۀ زند ا ن                    كه لب تشنه سپرد ه جا ن رسيد ه برلبم جا نم

كــجــــا يي اي رضـــا ي مــــن                     كــجــــا يي اي رضـــا ي مــــن

                        اصول مداحي ج2ص168

0000000000

زيرضرب تا زيا نه خسته ازغمها ي سيلي                  نا م توذكرلبم بود اي گل محزون ونيلي

چون مد ينه شد كنج زند ا نم                      ازغمت ما د رشد فد ا جا نم

آ ه و و ا و يـــــــلا آ ه و و ا و يـــــــــلا               آ ه و و ا و يـــــــلا آ ه و و ا و يـــــــــلا

سِند ي بن شا هك آ مد طعنه وزخم زبا ن زد             هتك حرمت ازتو ميكرد برتنِ من هرزما ن زد

گفتمش برمن ضربه زن امّا             خودمبرديگرنا م ما دررا

آ ه و و ا و يـــــــلا آ ه و و ا و يـــــــــلا               آ ه و و ا و يـــــــلا آ ه و و ا و يـــــــــلا

حلقه ها ي سرخ زنجير شرحي ازخون دلم بود                       يا د توكنج سيه چا ل روشني محفلم بود

اين زما ن ديگرسوي توآ يم             تا زهجرا نم شكوه بنما يم

آ ه و و ا و يـــــــلا آ ه و و ا و يـــــــــلا               آ ه و و ا و يـــــــلا آ ه و و ا و يـــــــــلا

                        محمدعلي شها ب اصول مداحي ج2ص169

0000000000

از اشعار خود موسی بن جعفر علیه السلام

در بحار الانوار ج 11 ص 157 در پاسخ سئوال کننده از حسب و نسب :

ا نا بن منی و ا لمشعرین و زمزم                و مکه  و ا لبیت ا لعتیق ا لمعظم

و جدّی النّبی المصطفی و ابی الذی            و لا یته   فر ض علی  کلّ  مسلم

و ا مّی ا لبتول ا لمستضا ء بنورها               ا ذ ا ما عد  د نا  ها عد یلة مریم

و سبط رسول الله عمّی و و ا لد ی              و ا ولا د ه ا لأ طها ر تسعه انجم

متی  تعلق   منهـم   بحبل  و لا یة              تفز یو م یجری ا لفا ئزون و تنعم

ا  ئمه  هذ ا   ا  لخـلق   بعد  نبیهّم             فا ن  کنت لم تعلم  بذ لک  فا علم

انا العلوی ا لفا طمی ا لذی ا ؤ تمی            به ا لخوف و الایام بالمرء ترتمی

فضاقت لی الأرض انفصام برحیها                 و لم  ا ستطع نیل  ا لسما ء  بسلّم

فا لممت با لـد ا ر ا لتی ا نا کا تب               علیها بشعری فاقرا ان شئت و المم

و سلم ا لا مـر لله  فی  کل  حا  لة              فلیس ا خو ا لا سلا م من لم یسلّم

0000000000

اشعار مرحوم آیت الله کمپانی در وصف آرامگاه موسی بن جعفر(ع) :

ذ ا لک نو ر کعبة  ا لأ عا ظم                       و قبلة الحاجات موسی الکاظم

بل هو  نو  ر کعبة  ا  لتو حید                      و قبلة  ا  لشا هد  فی ا لشهود

نور سماء الذ ا ت و ا لصفا ت                      بد   حیا   ة  عا   لم  ا  لحیا ة

اضائت  ا لسبع  ا لعلی بنو ره                    کا   نها  تد  و ر حو ل طوره

یفصح صدقا و هو فی السجون                   عن   مستنير غیبه  ا  لمکنو ن

و ا شر قت  من حلق  ا لقیو د                    نقطة  قطب  حلقة  ا  لو  جو د

0000000000

مرحوم سبزواری در اسرار سروده است : دعوي اناالحق

شورش عشق تو درهیچ سری نیست که نیست                   منظـر روی تو زیب نظـری نیست که نیست

نیست  یک  مرغ د لی کشی نفکند ی  به قفس                   تیر بـیــد ا د  تو تا  پر پری  نیست که نیست

نه هـمین  ا ز غم تو سینۀ ما صد چا ک ا ست                      داغ تو لاله صفت بر جگری نیست که نیست

موسی نیست  که  د عـو ی  ا نا  ا لحق  شنود                     ورنه اینزمزمه اندر شجـری نیست که نیست

چشم ما  د  ید ه  خفا ش  بو د   و ر  نه  تر ا                        پرتو حسن بد یو ا ر و د ری نیست که نیست

گوش  ا سر ا ر شـنو نیست و گرنه  ا سر ا ر                          برش از عا لم معنی خـبـری نیست که نیست

0000000000

مرحوم کافی می خواند : درغل وزنجير

رضاجان میمیرم درغل و زنجیرم                  با با  بیا ا ز گرد نم زنجیر برد ا ر

ا ی نو ر چشما نم د ر کنج زندانم               شد کنده و زنجیر با من همدم و یار

ا ز هجر د خترم خون شده جگرم                جان تووآن خواهرت معصومه زار

مرحوم جوهری سروده است : هفت سال

هفت سال آن بی کس خونین جگر             بود ا ز بید ا د ها رون د ر بد ر

گاه جا در بصره گه بغداد د ا شت                 از غریبی نا له و فریا د د ا شت

همد  م  ا  و  نا  لۀ  شبگیر  بو د                 محرم را ز ش غل و زنجیر بود

گا ه ا ند ر سجد ه گاهی در نماز                 داشت با محبوب خود راز و نیاز

کا ی خد ا آ گا هی ا ز حال دلم                  هم تو می  بینی  مکا ن و منزلم

تا بکی  د ر کنج  ز ند ا ن  بلا                     ا  ز جفا  با  شم  ا  سیر و مبتلا

جا نم ا ز ا ین زند گی سیر شد                  با  ر ا لها رو ز و صلم د یر شد

0000000000

شعر از خوشدل در گلزار شهدا : كنج قفس

هرکجا مرغ اسیری است زخود شاد کنید                  تا نمرد ه ا ست ز کنج قفـس آزاد کنید

مرد ا گر کنج قفس طا یر بشکسته پری                    یا د ا ز مرد ن ز ند ا نی بغـد ا د کنید

چون به زندان به ملاقاتی محبوس روید                    ا ز عز یز د ل زهـرا و علی یا د کنید

چا  ر حما ل ا گر نعش  غر یبی  ببرند                      خا طر مـو سی جعـفـر هـمه امداد کنید

کند و زنجیر گشا ئید ز پا یش د م مرگ                    زین ستمکاری ها رون همه فریاد کنید

تا دم مرگ منا جا ت و دعا کا رش بود                      گو ش بر ز مـزمـه آ ن شـه عبا د کنید

پسرش نیست که  تا  گریه کند بر پدرش                  پس شـما گـریه بر آ ن کشـته بیداد کنید

نگذ ا رید  که معصو مه خبر د ا ر شود                      رحـم  بر حا  ل  د  خـتـر نا شا د کنید

0000000000

شاعری سروده است : گوشه زندان

با با رضا به گوشۀ زندان خوش آمدی                       بر د ید ن پـد ر تو پسـر جا ن خوش آمدی

زند ا ن کجا مد ینه کجا و تو د ر کجا                          مهـما ن من به گـوشه زند ا ن خوش آمدی

زنجیرو بند کین سرو سا ما ن من بود                      ا مشب مرا برا ین سروسامان خـوش آمدی

با با تو ضا من غربا ئی و من غریب                          ا ی ما ه من به شـا م غـریبا ن خوش آمدی

بر لب رسیده جانم و از دیده رفته نور                       نورم به چشم و بر لبم ای جان خوش آمدی

0000000000

شعری از گلزار شهدا : يوسف آل نبي

یوسف آ ل   نبی   د  ر  چا  ه  شد              قعر ز ند ا ن جلو ه گا ه  ما ه شد

آ نچنا ن زند ا ن ا و تا ریک  بو د                  کز سیا هی روزها  شب می نمود

با تنی آ زرد ه  و  صبر ی عجیب                  سا  لها  د  ر آ ن سیه چا ل مهیب

با رها می  گفت  ا ی  پرورد گا ر                 ا ی انیس بی کسان د ر شا م تا ر

گرچه جسمم آب می گردد چوموم              بو د ه ا ین خلوتگه عشق آ رزوم

تا کنم آ  نر ا  عبا  د  تگا ه خویش               د رخفا سوزم به اشک وآه خویش

شکر ت ا ی پرورد گا ر مهربا ن                    د ا د یم سوز نها ن ا شک روا ن

گرچه زندان چون شب د یجوربود                 د ر حقیقت لمعه ا ی ا ز نور بود

بو د  زند ا ن همچو یک ا برسیا ه                د رمیا ن بگرفته آ ن تا بند ه ما ه

تا که موسی شد د رآ ن زندان مقیم                       گشت  زند ان طو ر موسا ی کلیم

0000000000

شعر ا ز مؤلف باقري پور : اين كاظمين است

هنگا مي كه کتا بت به این قسمت که رسید سرود ه شد 10/5/84

ای زائرین ای زائرین این کاظمین است                     ا ینجا بپا بز م  عز ا و شور و شین است

ا ین مد فن پا ک ا  ما  م  هفتمین ا ست                 آ نکو ملا ئک  ا ز برا یش د لغمین است

ا ند ر کنا رش مد فن پاک جوا د ا ست                     آ نکو شهید را ه د ین و عد ل و داد است

هر د  و  شهید   ز هر کین  د شمنا  نه                    آ ن یک به زند ا ن د یگری در کنج خانه

آن یک بدست سندی بن شا هک د و ن                   ا ین یک بد ست همسر ا م الفضل ملعون

اندر عزاشان نوحه گر جن و ملک  شد                     هم عرش وفرش وهـم سما وهم سمک شد

ز وّ  ا  ر  ا  ینجا  جملۀ    کرّ و بیا نند                         در رفت و آ مد روز و شب درهر زمانند

بین این حرم را طور موسای کلیم است                   مو سی و جمله  ا  نبیا  ا ینجا مقیم ا ست

د ر ا ین حرم با ب ا لحوا ئج جا گرفته                       جو د و سخا وت این مکا ن ماوی گرفته

ا ی با قری  د ست تو و د ا ما ن آ نها                       با  قی همه  جسمند   و آ  نا  نند  جا نها

0000000000

شعر از سازگار : زنداني

زندانی ای که غیر خدا درنظر نداشت                       عمری شکنجه دید وکس ازاو خبر نداشت

هر روز روزه بود و لی موقع غروب                             جز تا زیا نه آ ب و غـذ ا ئی د گر نداشت

ا ی فا طمه بجان تو سو گند روزگا ر                          زند ا نی ا ز عـزیز تو مظـلـو متر نداشت

ممنوع بو د کس به ملا قا ت ا و رود                          یا آ  ن شهـیــد گشته بزند ا ن پسر نداشت

جان داد با شکنجه ولی مصلحت چه بود                  ز نجیر ر ا  ز پیکــر مجـروح بر نداشت

جسمش به تخته پاره و بر دوش چارتن                    آ نرو ز روزگا ر مسلما ن مگر نداشت

شمعی خموش سوخت بد ا ما ن تیرگی                  آ نقد ر گریه کرد که اشکی دگر نداشت

0000000000

شعر از شیدا نیشابوری : تسليم تقدير

یا رب ببین ا ز جا ن و د ل تسلیم تقدیرم                  در کند و زنجیرم

از زهرها ر و ن دغا محزون و د لگیرم                         در کند و زنجیرم

ا ی نو ر چشما نم با با رضا جا نم                            ای نور چشمانم بابا رضا جانم

سوی مد ینه ای صبا بـنـما گذ ر ا مشب                   با چشم تر امشب

با نورچشما نم بگو ا ز غصه می میرم                      در کند و زنجیرم

ا ی نور چشما نم با با رضا جا نم                             ای نور چشمانم بابا رضا جانم

د ر کنج  زند ا ن بلا جـا نـم به لب آ مد                     روزم چو شب آمد

آتش زند بر جا ن و دل ا ین آه شبگیرم                     در کند و زنجیرم

ا ی نور چشما نم با با رضا جا نم                             ای نور چشمانم بابا رضا جانم

کی می شود با با رضا روی ترا ببینم                       از غصه غمگینم

دشمن کند ا زهرطرف آزار و تحقیرم                          در کند و زنجیرم

ا ی نور چشما نم با با رضا جا نم                             ای نور چشمانم بابا رضاجانم

0000000000

از كنج زندان

صداي ناله اي از كنج زندان             به گوشم مي رسد با آه و افغان

گمان دارم كه اين صوت مكدر                      بود از حضرت موسي بن جعفر

ز الماس مژه ياقوت مي سفت                    دمادم بازبان حال ميگفت

الهني نجني من سجن هرون                     دلم تنگ آمد از اين چرخ وارون

دلم شد تنگ از اين زندگاني                       تو احوال من دلخسته داني

نخواهم زندگي ديگر الهي              تو از روز و شب موسي گواهي

بدادش زهر چون هرون ملعون                     بدست سندي بن شاهك دون

از آن زهر جفا موسي بن جعفر                   شده مسموم و هم بيمار و مضطر

سه روز و شب بداند ز كنج زندان                 ز آن زهر جفا با قلب بريان

ز زهر كين هرون ستمگر                برون رفت از جهان موسي بن جعفر

چو هرون را خبر دادند از كين                       برفت از دار دنيا خسرو دين

بگفتا چار حمال از غلامان              برون آرند جسمش را ز زندان

چو حمالان در زندان رسيدند                       در زندان برويش بسته ديدند

عبائي مندرس در صحن زندان                     بزير آن عبا بد نور يزدان

بپايش كنده زنجيرش به گردن                     هنوز از ظلم و استبداد دشمن

بنا گه يك بدن با يك عماري             به پله نردبان آنهم به خواري

بدوش چار حمال از غلامان             بروي تخته همچون عرش يزدان

                        باقري پور

0000000000

بي تقصير در زندان

منكه بي تقصير در زندان گرفتارم خدايا                      از چه دشمن مي دهد اينگونه آزارم خدايا

منكه از نمناكي زندان هرون در عذابم                       حاجتبي نبود به زنجير گرانبارم خدايا

آه از اين زندان ظلماني و زندانبان ظالم                     وه كجا افتاده در غربت سر و كارم خدايا

جز فروغ گوهر اشكي كه با ياد تو ريزم                       كس نيفروزد چراغي در شب تارم خدايا

عاشقان را خواب در چشمان نمي آيد از آنرو              روز و شب با ذكر تو مشغول و بيدارم خدايا

ايكه مي بخشي نجات از اين آب و گل شجر را                       كن خلاص از محبس هرون تن زارم خدايا

جان ز حسرت بر لب آمده اندر اين ساعات آخر                       ديدن روي رضا را آرزو دارم خدايا

كو رضا آرام جانم كو رضا روح روانم               تا از او روشن شود چشم گهربارم خدايا

                        غمها و شاديها مؤيد

0000000000

به زندان پير گشتم

جوان بودم به زندان پير گشتم اي اله من                  شد افتاد بر جان فلك از شور و آه من

ندادم غمگساري تا كه از هرون بي ايمان                  بپرسد كاي لعين باشد چه تقصير و گناه من

الهي بگذرد تا چند در اين گوشة زندان                      ز جور و ظلم هرون ستمگر سال و ماه من

بگيرم داد خود روز جزا از اين جنايتكار                        به نزد مصطفي جدم كه باشد او گواه من

برو باد صبا نزد رضا نور دو چشمانم              بگو كايد ببيند كنج زندان جايگاه من

كجائي دخترم معصومه جان تا بنگري حالم                به زندان بلا سوز و دل و روز سياه من

الا اي حجت الله ناظمي را در صف محشر                  شفاعت كن ببخشيد حق همه جرم و گناه من

0000000000

از ظلم هرون ستمگر

از ظلم هرون ستمگر                     مسموم شد موسي بن جعفر

آخر شهيد راه خدا شد                   آسوده از آن جورو جفا شد

امام هفتم موسي بن جعفر باب الحوائج بسط پيمبر

ده سال اندر كنج زندان                  ديد از عدو ظلم فراوان

بد دست و پايش در كند و زنجير                   در كنج زندان با آه شبگير

امام هفتم موسي بن جعفر باب الحوائج بسط پيمبر

گاهي زنندش تازيانه                     بر كتف و بر بازو  وشانه

ميگفت يا رب اي حي سبحان                     بنما خلاصم از كنج زندان

امام هفتم موسي بن جعفر                       باب الحوائج بسط پيمبر

جسمش به روي تخته پاره             مردم كنند او را نظاره

در شهر بغداد او را غلامان              بردند و ليكن همچون غريبان

امام هفتم موسي بن جعفر                       باب الحوائج بسط پيمبر

سه روز و اندر جنب معبر                جنازة موسي بن جعفر

بنهاده ظالم بر روي خاكش             همچون حسين و اصحاب پاكش

امام هفتم موسي بن جعفر                       باب الحوائج بسط پيمبر

                        سروده شده باقري پوروفات امام هفتم سال 1403

0000000000

ازظلم ها رون جفا كا رستمگر                     مسموم شد مولا ي ما موسي بن جعفر

آخرشهيد را ه خد ا شد                  آ سوده ازآ ن جوروجفا شد

با ب الحوا ئج موسي بن جعفـر                   با ب الحوا ئج موسي بن جعفـر

ده يا چها رد ه سا ل اند ر كنج زند ا ن                       ديد اوزدشمن ظلم بي حد وفرا وا ن

بُـد دست وپا يش دركند وزنجير                    دركنج زند ا ن با آ ه شبگير

با ب الحوا ئج موسي بن جعفـر                   با ب الحوا ئج موسي بن جعفـر

گا هي زنند ش ازستم با تا زيا نه                بربا زووپهلووهم برپشت وشا نه

ميگفت يا رب اي حيّ سبحا ن                    بنما خلا صم ازكنج زند ا ن

با ب الحوا ئج موسي بن جعفـر                   با ب الحوا ئج موسي بن جعفـر

كرد ابن شا هك عا قبت مسموم اورا                        خرما ي مسمومش بد ا د ظلمًا وزورا

روحش رها شد ازظلم وبيد ا د                    جسمش زمحبس گرد يد آ زا د

با ب الحوا ئج موسي بن جعفـر                   با ب الحوا ئج موسي بن جعفـر

جسم شريفش را بروي تخته پا ره               بگذ ا شته مرد م كنند اورا نظا ره

درشهربغد ا د اورا غلا ما ن                         برد ند بردوش همچون غريبا ن

با ب الحوا ئج موسي بن جعفـر                   با ب الحوا ئج موسي بن جعفـر

سه روزوسب جسم شريفش روي معبر                    بنگربه مظلوميّت موسي بن جعفر

بنها ده ظا لم برروي خا كش                       همچون حسين واصحا ب پا كش

با ب الحوا ئج موسي بن جعفـر                   با ب الحوا ئج موسي بن جعفـر

ازبهردفن حضرت موسي بن جعفر                آ مد سليما ن وگرفت آ ن جسم اطهر

با احترا مي بنمو د خا كش             ازما سلا مي برروح پا كش

با ب الحوا ئج موسي بن جعفـر                   با ب الحوا ئج موسي بن جعفـر

دركا ظمين اي با قري بنگرمزا رش                بنگرعنا يتها ي بي حد وشما رش

سررا بنه توبرآستا نش                  با خيل يا را ن با دوستا نش

با ب الحوا ئج موسي بن جعفـر                   با ب الحوا ئج موسي بن جعفـر

                        با قري پور وفا ت سا ل 1387

0000000000

ازكتاب همراه زائرين عتبات عاليات وهمراه چهارده معصوم نوشته باقري پور