از شهدا بیاموزیم
از شهدا بیاموزیم
@@@@@@@@@@@@
جمیلی-شهدا، چراغ های فروزان بر سر راه ما خاکیان هستند. آن ها رفتند تا با خون گرمشان نهال اسلام را آبیاری کنند و با انوار پرفروغ و روشنی بخششان راه و رسم صحیح زندگی را به ما بیاموزند. آن چه در پی می آید نمونه های کوچکی است از هزاران خاطره و حرف های ماندگار شاهدان قدسی استان های خراسان که امیدوارم چراغ راهمان باشد.
@@@@@@@@@@@@
استفاده شخصی
مادر شهید «حسن ستوده» نقل می کند: آن روز می خواستیم به عروسی دختر خواهرم برویم، برف آمده بود و هوا خیلی سرد بود. اتفاقا حسن آقا همان روز برای انجام کار اداری با ماشین سپاه آمده بود. به او گفتم: می خواهیم به عروسی برویم، هوا خیلی سرد است اگر می توانی ما را برسان. او گفت: مادرجان، این ماشین بیت المال است و من حق استفاده شخصی از آن را ندارم.
@@@@@@@@@@@@
به فکر دیگران بودن
همسر شهید حسین گلی می گوید: پول قند کوپنی ما ۱۲ تومان بود ولی پول نداشتیم. به حسین می گفتم که شرایط خیلی سخت است با این دو بچه، اما او فقط به جبهه ها و فرمان امام(ره) فکر می کرد، یادم نمی رود که قرار بود ۲ روز دیگر اعزام شود و پشت بام خانه باید گل اندود می شد با عجله کار می کرد و مقدمات را فراهم کرد ولی روز آخر گفت: امروز بام خانه را گل نمی کنیم وقتی علت را پرسیدم، گفت: خانه علیرضا عربی (سردار شهید) واجب تر است او الان در جبهه است و باید کار خانه اش را تمام کنم.
@@@@@@@@@@@@
ساعت اداری
معلم شهید محمد جوادی، انسانی وارسته و متعهد بود که در ساعت کاری هرگز کم نمی گذاشت. او حتی حضور در مراسم تشییع پیکر شهدا را با مسئولان آموزش و پرورش هماهنگ می کرد و راضی نبود به دلیل انجام امور دیگر از کار اداری بزند. او حتی ۲۰ دقیقه تاخیر حضورش در مدرسه را به اطلاع مدیر آموزش و پرورش می رساند و ساعت اداری را هم حق الناس و بیت المال می دانست.
@@@@@@@@@@@@
عکس یادگاری
مادر شهید محمدرضا نظافت یزدی نقل می کند: محمدرضا آلبوم عکس هایش را نگاه می کرد. چند عکس را برداشت و دوید بیرون؛ گفتم می خواهی چه کار کنی؟ گفت: به این نتیجه رسیدم که شاید چون علاقه ام به عکس هایم زیاد است، شهید نمی شوم. می خواهم این علاقه را به کلی از بین ببرم. آن روز محمدرضا زیباترین عکس های دوران جوانی اش را از بین برد تا دیگر ذره ای متعلق به دلش نباشد.
@@@@@@@@@@@@
النگوی هزارتومانی
مادر شهید محمدرضا مهدی زاده طوسی نقل می کند: وقتی فرزند محمدرضا به دنیا آمد یک النگو به مبلغ هزار تومان خریدیم. وقتی النگو را درآوردیم که به دست بچه اش کنیم او ناراحت شد و گفت: الان زمان جنگ است، شما هزار تومان به یک النگو داده اید، این پول را می بردید به صندوق قرض الحسنه می دادید تا مردم نیازمند از آن استفاده کنند.
@@@@@@@@@@@@
اهمیت حق الناس
حق الناس موضوعی است که بر و بچه های جنگ خیلی به آن توجه داشتند. شهید غلامعلی تقوایی از افرادی بود که در دست نوشته ای حتی به جزئی ترین بدهی اش که مربوط به تعمیر دوچرخه اش بود، اشاره می کند. او در این متن با امضای خودش از بدهی ۳ یا ۴ تومانی به دوچرخه سازی در شهر فردوس خبر می دهد.
@@@@@@@@@@@@
اهمیت نماز
همسر شهید سیدعلیرضا عصمتی نقل می کند: در طول زندگی مشترکمان با شهید یک روز نماز صبحمان قضا شد و خواب ماندیم. همسرم برای نماز به اتاق دیگر رفت ولی بیرون نیامد. وارد اتاق که شدم دیدم در حال سجده می گرید و استغفار می کند و می گوید: خدایا همین بار مرا ببخش، دیگر نمازم قضا نمی شود. سرش را که از سجده برداشت به پیشانی اش می زد و اشک می ریخت.
@@@@@@@@@@@@
۳ نکته کلیدی از وصیت نامه یک سردار شهید
آیا در وصیت نامه شهدا تفکر کرده ایم. بسیاری از وصیت نامه های شهدای گران قدر در حقیقت منشور زندگی است. سردار شهید «محمدعلی مهرداد آیسک» مسئول واحد نیروی انسانی تیپ ۶۱ محرم سپاه پاسداران که در عملیات کربلای ۵ به خیل شهدا پیوست، در وصیت نامه ای عرفانی به نکته های مهم و کلیدی اشاره می کند. سوره ملک آغاز این وصیت است و شهادت به وحدانیت خدا و رسولش و ولایت مولاعلی و ۱۱ نور پاک ادامه این پیام است. حیات انسان و انگیزه بقای او، انتظار فرج، رستاخیز قیامت و دوباره زنده شدن و دریافت پاداش یا کیفر اعمال خوب و بد، گواهی به نایب برحق مهدی بودن خمینی کبیر و سپاس بی پایان خداوند سرآغاز این وصیت است. او ناامید شدن از رحمت واسعه الهی را گناهی بزرگ می داند و پیشه کردن تقوای الهی، نظم در کارها، دوری از گناهان کبیره، غنیمت شمردن وقت و به یاد خدا بودن، انس با خدا از راه عبادت، کسب معنویت و فضیلت، کسب معانی اخلاق و مکارم اخلاق را توصیه می کند. به پاسداران هم توصیه های ارزنده ای دارد: پاسداری از خود و شرافت اسلامی و انسانی، رهایی از شر جنود ابلیس، مبارزه با نفس اماره، تاسی به سیره امام حسین(ع)، داشتن اخلاق اسلامی، برخورد خوب با مردم، برخورد توأم با خضوع و خشوع با آحاد مردم، پیروی از اسلام فقاهتی و روحانیان مبارز، دوری از تعصبات و حساسیت های بی مورد، حفظ اصالت حقیقی پاسدار اسلامی، متجلی کردن معیارهای اصیل یک پاسدار اسلام در وجود خود. او تصریح دارد: مبادا غرق مادیات و راحت طلبی ها شوید، آرزوهای دور و دراز نداشته باشید. قناعت کردن، مشورت و انس با قرآن را هم جدی بگیرید. این شهید والامقام ادعیه را دریای مواج معنویات می داند و از همگان می خواهد سرمایه های معنوی مکتب تشیع را بیشتر بخوانند و از توسل غافل نشوند. به گفته او لباس تقوا حصاری است که شرافت انسانی را حفظ می کند.
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
درد دل دختر شهید ناصری با پدرش : آدرست را بنویس،تا بیایم پیشت
نامه دختر شهید محمد ناصر ناصری به پدرش نه فقط یک برگ کاغذ و تعداد زیادی از حروف و کلمات بلکه دردنامه ای است خطاب به پدری که مطابق آیات صریح قرآن زنده است و هم اکنون شاهد و ناظر ما زمینیان است. این نامه بارها و بارها در مجالسی که مناسبتی داشتند قرائت شده و همواره تاثر شدید حضار را به همراه داشته است.
متن نامه زهرا ناصری به پدرش:
بابا جان باز سلام؛ ای پدر جان! منم زهرایت؛ دختر کوچک تو؛ ای امید من و ای شادی تنهای من؛ به خدا این صدمین نامه بود؛ از چه رویی تو جوابم ندهی. یادداری که دم رفتن تو، دامنت بگرفتم؛ من تو را می گفتم پدر این بار نرو؛ من همان روز، بله فهمیدم سفرت طولانی است؛ از چه رو، ای پدرم تو به این چشم ترم هیچ توجه نکنی؛ به خدا خسته شدم. به خدا خسته شدم. به خدا قلب من آزرده شده؛ چند سالی است که من منتظرم؛ هر صدایی که ز در می آید؛ همچو مرغی مجروح؛ پابرهنه سوی در تاخته ام؛ بس که عکست به بغل بگرفتم؛ رنگ از روی من و عکس تو رفته پدر؛ من و داداش رضا بر سر عکس تو دعوا داریم؛ او فقط عکس تو را دیده پدر؛ با جمال تو سخن می گوید. مادرم از تو برایش گفته؛ او فقط بوی تو را، ز لباست دارد؛ بس که پیراهنت بوییده؛ بس که در حال دعا روی سجاده تو اشک فشان نالیده؛ طاقتش رفته دیگر، پای او سست شده، دل او بشکسته. به خدا خسته شدم، به خدا خسته شدم؛ پدرم گر تو بیایی به خدا من زتو هیچ تقاضا نکنم، لحظه ای از پیشت جای دیگر نروم؛ هر چه دستور دهی من بلافاصله انجام دهم؛ همه دم بر رخ ماهت، بوسه زنم؛ جان زهرا برگرد، جان زهرا برگرد. دائما می گوییم مادرم! هر که رفته سفر برگشته؛ پدر دوست من، پدر همسایه، پدران دیگر؛ پس چرا او سفرش طولانی است؟ او کجا رفته مگر؟ او که هرگز دل بی مهر نداشت؛ او که هر روز مرا می بوسید؛ او که می گفت «برایش به خدا دوری از ما سخت است»؛ پس چرا دیر نمود؟ آری من می دانم که چرا غمگین است؛ علت تاخیرش من فقط می دانم؛ آخر آن موقع ها، حرف قرآن و خدا و دین بود؛ کربلا بود و هزاران عاشق؛ همه مسئولین چون رجایی و بهشتی بودند؛ حرف یک رنگی بود؛ ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت؛ همه خواهرها زیر چادر بودند؛ صحبت از تقوا بود؛ همه جا زیبا بود؛ جای رقص و آواز، همه جا صوت قرآن می آمد؛ همه خط ها روشن، خوب و خوانا بودند؛ حرف از ایمان بود؛ حرف از تقوا بود. اما امروز پدر، درد دل بسیار است؛ همه آن چه به من می گفتی، رنگ دیگر دارد یا بسی کم رنگ است؛ خط کج گشته هنر؛ بی هنران همگی خوب و هنرمند شدند؛ کج روی محبوب است. در مجالس و سخنرانی ها جای زیبای شهیدان خالی است؛ یا اگر است از آن بوی ریا می آید. آری من می دانم، علت اندوه تو این است بابا؛ پدرم من این بار می نویسم که اگر برگشتن ز برایت سخت است ما بیاییم برت؛ تو فقط آدرست را بنویس؛ در کجا منزل توست؛ مادرم می داند؛ او به من می گوید پدرت پیش خداست؛ در بهشتی زیبا، با همه همسفرانش آن جاست؛ خانه اش هم زیباست. حضرت خامنه ای هم می گفت «دخترم غصه نخور پدرت خندان است؛ دوستت می دارد؛ تو اگر گریه کنی پدرت هم به خدا می گرید؛ همه شب لحظه خواب پدرت می آید؛ صورتت می بوسد؛ دست بر روی سرت می کشد». من از آن لحظه دگر شاد و خوشحال شدم؛ از خدا می خواهم؛ تا که جان در تنم است؛ تا حیاتی باقی است. رهبرم چون پدری بر سر من زنده بود؛ چهره زیبایش، چون جمال تو، شاد و پرخنده بود؛ من به تو قول دهم که دگر از این پس؛ این همه اشک و غم از دیده نریزم بابا؛ همچون مادر، دیگر از فراق غم تو؛ نیمه شب نوحه و زاری نکنم؛ تو فقط ای پدرم؛ از خدایت بطلب که من و مادر و این امت اسلامی؛ همگی چون تو پدر، راهمان راه شهیدان باشد؛ دائما بر سر ما سایه رهبر و قرآن باشد؛ پدرم خندان باش پدرم خندان باش.
روزنامه خراسان 88.08.10
و ب سايت هدي بلاگ