کتاب در شعر شاعران

انیس گنج دانایی

بکن زین کارخانه در کُتُبْ روی         

خیال خویش را ده در کُتُب خوی

ز دانایان بود این نکته مشهور         

که دانش در کُتُبْ، داناست در گور

انیس گنج دانایی کتاب است         

فروغ صبح دانایی کتاب است

جامی

00000000

غم خوارترین دوست

در این دنیا به از آن جا نیابی          

که باشد یک کناری و کتابی

کتاب ار هست کم تر خوُرْ غمِ دوست           

که از هر دوستی غم خوارتر اوست

نه غمّازی، نه نمّامی شناسد        

نه کس از او، نه او از کس هراسد

نشیند با تو تا هر وقت خواهی       

ندارد از تو خواهش های واهی

ایرج میرزا

0000000000

دوبال یک پرنده

کتابی را که باز می کنی

دو بال یک پرنده را گشوده ای

پرنده ای که از زمین

تو را به شهرهای دور

تو را به باغ های نور می برد.

ز هر کجا که بگذری

به ارمغانی از خرد، به خامه تو روشنی می آورد.

گشوده باد بال های مهر او

که جاودانه بَرْ فَرازْ می پَرَد.

فریدون مشیری

0000000000000

جامی و کتاب

«انیس گنج تنهایی کتاب است      

فروغ صبح دانایی کتاب است

بود بی مزد و منت اوستادی          

زدانش بخشدت هر دم مرادی

درونش همچو غنچه از ورق پر        

به قیمت هر ورق زان یک طبق پر

گهی اسرار قرآن باز گویند               

گه از قول پیمبر راز گویند

گهی آرند در طی عبادات               

به حکمت های یونانی اشارات

گهی از رفتگان تاریخ خوانند           

گه از آینده اخبارت رسانند

گهی ریزندت از دریای اشعار          

به جیب عقل گوهرهای بسیار»

000000000000000000

ایرج میرزا و دوستی با کتاب

«در این دنیا به از آن جا نیابی            

که باشد یک کناری و کتابی

کتاب ار هست کم تر خور غم دوست           

که از هر دوستی غم خوارتر اوست

نه غمازی، نه نمامی شناسد        

نه کس از او، نه او از کس هراسد

نشیند با تو تا هر وقت خواهی       

ندارد از تو خواهش های واهی»

000000000000000000000

حریفی که از وی نیازرد کس                                 

بسی آزمودم، کتاب است و بس

رساند سخن را به خـوبی به بن                            

به بسم‌الله آغاز سازد سخن

نگیرد به کس سبقت ازهیچ باب                           

از او تا نپرسی نگوید جواب

توان خـواند در لـوح پیشانیش                               

خـط سرنوشت سخـن‌دانیش

زطورش به خلوتگه انجمن                                     

همه خاموشی، با تو گوید سخن

کند مستمع، گر قبول ِکتاب                                   

توان گفت در وصف او صدکتاب

عراقي

0000000000000000

من یار مهربانم  دانا وخوش بیانم

گویم سخن فراوان با آنکه بی زبانم

پندت دهم فراوان من یار پند دانم

من دوستی هنر مند با سود و بی زیانم

ازمن مباش غافل  من یار مهربانم

0000000000000000

 

انیس تنهایی

ز دانایان بود این نکته مشهور

که دانش در کتب، داناست در گور

انیس گنج تنهایی کتاب است

فروغ صبح دانایی کتاب است

درونش همچو غنچه از ورق پر

به قیمت هر ورق زان یک طبق دُر

همه مشکین غزالان توی بر توی

ز بس رقت نهاده روی بر روی

ز یک‌رنگی همه یک روی و هم پشت

گر ایشان را زند کس بر لب انگشت

به تقریر لطائف لب گشایند

هزاران گوهر معنی نمایند

گهی اسرار قرآن باز گویند

گه از قول پیمبر راز گویند

گهی از رفتگان، تاریخ خوانند

گه از آینده اخبارت رسانند

گهی ریزندت از دریای اشعار

به جَیب عقل گوهرهای اسرار

به هر یک زین مقاصد چون نهی گوش

مکن از مقصد اصلی فراموش

(جامی)

00000000000000

زین‌سپهر فضل ای دل کی توانی ره بری

گر یکی با چشم دانش سوی هستی ننگری

آدم خاکی ز یک پروازِ دانش برد راه

از نشیب خاک بر اوج سپهر چنبری

دفتر ایام بگشا کز چنین فرخ کتاب

بازخوانی راز گردونی بدین پهناوری

صفحه­ای از مصحف اسرار بگشاید تو را

با سر انگشت زمانه هر سحر ز افسونگری

این کواکب چیست دانی نقطه­هایی تابناک

از کتاب آفرینش گر که نیکو بنگری

از ورق گردانی شام و سحر خوانی همه

آنچه خواندستی به گینی از ثریا تا ثری

چیست می­دانی سرابستان دلجوی کتاب

گلشن پر گل سپهری پر مه و پر مشتری

شوق دانش ذوق معنی از کتابست وز کتاب

هر که رانی شایدش هرگز به مردم نشمری

خوش­تر از هر روز امروز است چون روز کتاب

خود مبارک­تر ز هر روزیست از نیک اختری

(مهرداد اوستا)

000000000000

شکرستان

تا که شد بخت بلندم سوی ثروت رهنمایم

کم­کم اندر زمره­ نوکیسه­ها دادند جایم

پیش خود گفتم:‌کنم تقلید از کار بزرگان

چون که من هم باید اندر زمره­ آنان درآیم

هر یک از اشراف در منزل کتابی چند دارد

زین جهت من نیز گرد آرم کتاب اندر سرایم

این کتاب و آن کتاب از بهر من فرقی ندارد

چون نخواهم خواندنش با این سواد نارسایم

رفتم از دم هر کتاب جلد سبزی را خریدم

تا که رنگ جمله جور آید به رنگ پرده­هایم

یک کتاب جلد چرمی دارم و، چاقوی خود را

می­کشم دایم به جلد آن و تیزش می­نمایم

یک کتابم پر ز تصویر است و، با آن، بچه­ام را

می­کنم سرگرم چون در پیشش آن را می­گشایم

هر زمان خواهم که یابم دست بر جای بلندی

چند جلد از این کتب را می­گذارم زیر پایم

تا که گردد مانع لغزش، کتاب کوچکی را

به که بگذارم به زیر پایه میز غذایم

در سفرها می­برم همراه خود اغلب کتابی

تا به کار آید مرا چون رو به صحرا می­نمایم

پیشم اکنون هر که می­آید، چو بیند این کتب را

معدن فضل و کمالم داند و، گوید ثنایم

می­خرم من هر کتابی را، به هر قیمت که باشد

چون یقیناً هر کتابی سودها دارد برایم

(ابوالقاسم حالت)

0000000000000000

کتابِ عشق بر طاقِ بلند است         

ورایِ دستِ هر کوته پسند است

فروگیر این کتاب از گوشه طاق        

که نگشودش کس و فرسودش اوراق

 (وحشی بافقی)

@@@@@@@@@@@

http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=6505&id=75411

http://book20.mihanblog.com/post/220

http://www.hawzah.net/hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=4299&id=34582

http://www.hawzah.net/hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=4772&id=39071